کاش هیچ وقت غرور انسان ها نمی شکست...!
به قلم برادرت:"عسگر علیائی کلیان(عماد ياشيل)"
1400/2/2-(ه،ش)
این دلنوشته برای داداشی گلم "یاور(صادق) علیائی کلیان"، همچنین برای تمامی کودکان معصوم وعزیزانی که در عنفوان جوانی دست از دنیای فانی شستند،تقدیم می گردد،روح پر فتوح شان شاد باشد ان شاالله...
هنوز هم عطرت را از شناسنامه ات حس می کنم،هنوز هم شناسنامه ات برایم مثل خودت عزیز هست......
عطری که آن را با هیچ عطری عوض نمی کنم،احساسی که آن را با هیچ احساسی عوض نمی کنم...
خنده های کودکانه ات هیچ وقت از خاطرم فراموش نمی شود،داداشی گلم،گریه های توام با خنده و بغض کردن هایت هیچ وقت از یادم نمی رود،یاد آن روزگاران بخیر،تو کوچکترین فرزند خانواده ی ما بودی و در نگاه من با معرفت ترین آنها...
تو برای زندگی کردن خلق شده بودی،اما تقدیر الهی این بود خیلی زودتر از آن چه که فکر می کردیم،چشم از جهان مادی ببندی! همچون هزاران فرشته و کودکان معصومی که بنا به تقدیر در اثر حوادث طبیعی و مصنوعی و یا بیماری همچون شما با رفتن هایشان آتشی در دل ها می اندازند و غوغایی بپا می کنند...!!
هر دفعه در "امامزاده عبداله محمدشهر" مزار کودکی را زیارت می کنم،همان لحظه تو یادم می افتی...
روزی پسر دایی ام نقاشی یکی از اقوام نزدیک مان را در نزد خود نگه داشته بود و هر روز آن نقاشی را نگاه می کرد،از دیدنش لذت می برد،غافل از اینکه بداند حس آن فامیلی که نقاشی اش را پیش خودش نگه داشته بود،چه باشد...
من هم چنین حسی دارم،حتی گاهی با شناسنامه ها،یادداشت های قدیمی،نقاشی ها اخت می گیرم،چرا که در نگاه من آن شناسنامه ارزش هزاران بار ورق زدن را دارد. آن شناسنامه حس عجیبی در وجود ما ایجاد می نماید،آن شناسنامه برای ما یک دنیا خاطره هست،کما اینکه آن شناسنامه متعلق به نزدیکترین عزیزان مان باشد،که تا دیروز آن ها در کنارمان بودند،با آنها خاطرات فراموش نشدنی زیادی را سپری کرده ایم.
همیشه در بغلم می نشستی و مادرم جایی رفتنی،یا کار کردنی تو را به من و یا خواهرم می سپرد،خیلی پاک بودی همچون تک،تک کودکان دنیا،همچون انسان های بی گناهی که سرنوشت تقدير آن ها را در کودکی و یا عنفوان جوانی از ما گرفت...
مرحوم پدرم در شناسنامه اسم شما را "یاور" انتخاب کرده بودند،ولی "صادق" صدایت می کردیم.
تو فارغ از دنیای پر زرق و برق امروزی در روستا متولد شدی،مثل تک،تک اعضای خانواده،یادم هست در بیرون از خانه با دیدن مناظر زیبای طبیعت با خودت حرف می زدی،تو در داخل خانه هم اغلب می خندیدی.
ولی یک شب تا صبح گریه کردی، هنوز خاطرم هست...
صادق جان تو می خواستی فرزند صادقی برای پدر و مادرت باشی، یاور باشی برای تک،تک اعضای خانواده و فامیل هایت،حیف آرزوهای کودکانه ات "تو زرد از آب درآمد!!
تو حتی از دیدن بزغاله های دوست داشتنی،بره های بسیار زیبا بیشتر از ما خوشحال می شدی،تو با دیدن گربه های ملوس انگار دنیا را بهت بخشیده اند ذوق زده می شدی!!
داداشی نازنینم تو سگ ها را هم خیلی دوست داشتی،با شنیدن صداهایشان به وجد می آمدی...
تو صدای پرندگان را هم خیلی دوست داشتی،با شنیدن صدایشان به آسمان ها،از همانجاییکه آمده بودی خیره می شدی!!
داداشی گلم،کاش غرور آدمها نمی شکست،کاش آرزوهایمان همیشه بر وفق مرادمان پیش می رفت،کاش ثانیه ها به عقب بر می گشت،کاش یک،بار دیگر تکرار می شد،برایم رویاهای کودکانه ات،زمانی که در کنارمان بودی،احساس آرامش می کردی.کاش یک بار دیگر تکرار می شد! کاش زندگی روزمره ما را اینقدر درگیر خودش نمی کرد،می توانستم هر روز به روستا سر بکشم و دور مزار کوچکت حلقه بزنم،از گل ها و میوه ها و خوردنی های مورد علاقه ات روی مزار شریف ات بچینم،تا هر چه دوست داری نوش جان کنی...!
............
زیرنویس:
1)- زنده یاد "ياورعلیائی کلیان" در مورخه ی 1354/8/28-(ه،ش) در روستای کلیان(کلگان) بخش کاغذکنان شهرستان خلخال که الان تحت پوشش شهرستان میانه می باشد بدنیا آمد. تاریخ وفات شان در شناسنامه سال 1358 قید شده است،وی فرزند "نورعلی علیائی کلیان" و "طاهره نوبخت قورجق" می باشدکاش هیچ وت غرور انسان ها نمی شکست...!