«کتاب کاغذکنان نگین گم شده و بخشی از ظرافت های نهفته در آن... »

به قلم:«عسگر علیائی کلیان (عماد یاشیل)

1400/10/27

کتاب کاغذکنان نگین گم شده را علیرغم این که در بخش بیوگرافی آن،خیلی همکاری مورد نظرم که انتظار می رفت واقع نگردید،ولی با قوت تمام آن کتاب را با نثر شیوایی شروع و با اشعار خودم که بالغ بر 145 بند می باشد به پایان رساندم.

برخی اشعار مرتبط با منطقه ی کاغذکنان را هم فراموش کرده ام در ویرایش نهایی کتاب ملحوظ نمایم.

تمامی اشعار آن را هم به زبان ترکی سروده ام تا هویت ما حداقل در این مقطع از تاریخ با قاطعیت تمام قابل دفاع بوده و همچنین محفوظ بماند.

از ظرافت اشعار آن این هست هیچ روستایی در کاغذکنان قدیم حتی رجعین،مظفرلو و ... را هم از قلم نیانداخته ام.

روستاهای مختلف منطقه ی کاغذکنان تاریخی را بعضا چندین بار در اشعار خود با شیوایی خاصی توصیف نموده ام.

این مجموعه شامل دو کتاب از آثار قلمی نگارنده ی این سطور تحت عناوین «کاغذکنان نگین گم شده » و کتاب «کاغیذکونان یارانیشین ازلی یدین می باشد که در قالب یک کتاب واحد جمع بندی و اخیرا انتشار یافته است.

خوشبختانه حتی روستاهای خالی از سکنه و همچنین مزارع شاخص و تاثیر گذاران آن هم از قلم این حقیر جا نیافتاده است،صرفا به خاطر این که از هویت خود به آن شکلی که مورد نیاز هست دفاع محکمی نموده و آن را برای همیشه در دل مردم منطقه و همچنین سایر نقاط کشور عزیزمان و همچنین برای نسل های آینده جا انداخته باشم.

اغلب تاثیر گذاران معاصر را در اشعارم بارها اشاره نموده ام.

مگر اینکه برخی بزرگوارانی را صرفا از روی عدم شناخت کافی این حقیر شاید از این عزیزان باشد که فراموش کرده باشم.

تاثیر گذاران منطقه را اعم از بزرگان منطقه و

همچنین سایر تاثیر گذاران اجتماعی و فرهنگی آن را هم بارها در اشعارم با ظرافت خاصی ملحوظ نموده و از هویت کاغذکنانی شان دفاع نموده ام.

شاعران و نویسندگان مردمی،اهالی هنر و رسانه،پزشکان شاخص محترم منطقه،برخی معلمان با اندیشه و دلسوز،همچنین صاحبان صنعت هم در این اشعار با ظرافت خاصی گلچین شده اند.

شایان ذکر است خوانین تاثیر گذار منطقه که در امنیت این منطقه نقش ایفا نموده اند نیز از قلم نیافتاده اند.

شهدای عزیز کاغذکنان نیز حتی المقدر در اشعارم گلچین شده اند و از جمله از برخی آزادگان منطقه یادی نموده و از مقام شامخ این عزیزان تجلیل نموده ام.

در بخش مقالات نیز مقالات فرهنگی،اجتماعی،ادبیات،فولکلور،بیوگرافی برخی بزرگان منطقه در آن مخلوط گردیده است.

شاید این کتاب حدود پنجاه درصد از نوشته هایم درخصوص منطقه ی کاغذکنان باشد ولی از بار ادبی،فرهنگی و اجتماعی قابل دفاع و بسیار مستحکمی برخوردار می باشد.

نمی خواستم قبل از اینکه کتاب را شما عزیزان ملاحظه کرده باشید مطلبی در مقام دفاع از آن نوشته باشم.

ولی حیفم آمد زیبایی های این کتاب را به شما عزیزان گوشزد نکنم،هنوز روستاهای زیادی البته در بخش بیوگرافی روستاهای منطقه از قلم این حقیر جاافتاده است.

شایان ذکر است بخش عمده ی مطالب این کتاب را سالها پیش نوشته و مجددا بازنویسی کرده ام.

آن هم بخاطر این بود که دیگر نمی خواستم چاپ این کتاب به درازا بکشد و عمرمان هم یاری نکند...

امیدوارم نقیصه هایی آن را به بزرگواری خودتان ببخشید ان شاء الله.

بدون تعارف می نویسم خودم دوست داشتم به همه ی پیشکسوتان و نخبگان و اهالی فرهنگ دوست کاغذکنان این کتاب را رایگان تقدیم نمایم.

ولی شرمنده ی اخلاق تان هستم که بالا بودن هزینه های نشر دستم را در این زمینه بسته است.

همچنین هم روستایی هنرمند و صاحب قلم ام جناب آقای رضا نصیری کلیان که بدون هیچگونه چشمداشتی جلد کتاب را با هنرمندی خویش طراحی نموده اند تشکر و قدردانی می نمایم.

از طرفی عزیزانی که با محبت های خویش همواره این حقیر را مورد تفقد خود قرار داده اند

سخنی با خوانندگان فهیم کتاب دیوارهای کاهگلی

به قلم:"عسگر علیائی کلیان(عماد یاشیل)

توجه:خوانندگان محترم وبلاگ این دلنوشته قبلا در کتاب دیوارهای کاهگلی این حقیر منتشر شده و امیدوارم مورد پسند شما خوبان واقع گردد ان شاالله...

« بنام خداوند متعال»

خوانندگان ارجمند و دوستداران عزیز کتاب؛همانطوری که مستحضرید،قبلا چندین کتاب از اینجانب در حوزه ی شعر و ادبیات منتشر گردیده است،اغلب آثارم به زبان های ترکی ادبی آذربایجانی و فارسی منتشر می گردد.

معمولا کتاب هایم را بر اساس موضوع طبقه بندی و تدوین می نمایم که بر اساس موضوعات مشترک تهیه می گردد،کتاب حاضر نیز مجموعه ی دلنوشته های فارسی و داستان های ترکی اینجانب است. از آنجاییکه که هر دو از لحاظ موضوعی شبیه به هم می باشند انتخاب و تحت عنوان کتاب "دیواره های کاهگلی" انتشار یافته است.

تاکنون چندین عنوان کتاب شعر و یا سایر موضوعات ادبی و فرهنگی از اینجانب منتشر و کتاب های "بیر اتک سئوگی" ،"کاغذکنان نگین گم شده" و "خیال چلنگی" نیز هر

سه بصورت دو زبانه انتشار یافته است.

همانطوری که گفته شد؛ این کتاب کوچک مجموعه ای از دل نوشته های فارسی و حکایات ترکی است که تمامی داستان های آن واقعی می باشد،در برخی موارد بنا به ملاحظاتی اسامی اشخاص، با اسامی جایگزین به رشته ی تحریر درآمده است. شخصا بیشتر عمر ادبی خویش را مدیون تشویق اساتید و دوستان گرامی ام می باشم که همواره مرا مورد لطف خویش قرار داده اند. سال هاست بخش عمده ای از وقتم را صرف مطالعه،تحقیق و سردون شعر و نوشتن مقالات ادبی می نمایم؛که بخشی از آن در نشریات مختلف و سایتها و وبلاگ های زیادی منتشر گردیده است.

ادبیات بخش جدایی ناپذیر زندگیم به حساب می آید و به عبارتی با آن نفس می کشم. وظیفه ی ماست که حتی با نوشتن یک عنوان کتابی حتی با حجم اندک فراغت سالمی را در اختیار هموطنان عزیز خود قرار دهیم. سعی کرده ام در این کتاب واقعیت ها و اتفاقات روزمره زندگی ام را بصورت شفاف و با زبانی ساده و صمیمی با شما عزیزان در میان بگذارم.

از مطالعه و خواندن کتاب بسیار لذت می برم و سعی می کنم کتاب را با عشق غیرقابل توصیفی بخوانم.

به نظرم استفاده ی مفید از عمر را بایسته ی سرلوحه ی کارهای مان قرار دهیم و از سستی و تنبلی بیزاری جوییم. همیشه و در همه حال پویا و با پشتکار باشیم. به خودمان زحمت تلاش کردن و همت مضاعف را بدهیم. با توکل بر خداوند متعال می توان بر اغلب مشکلات فایق آمد. مثبت اندیشیدن را تمرین کنیم و آن را در صدرکارهای روزمره ی زندگی مان قرار دهیم.

برای آشنایی شما عزیزان مختصری از شناسه ی خود را بیان میدارم. من در خرداد سال 1347- (ه.ش) در روستای کلیان(کلگان) بخش کاغذکنان شهرستان خلخال که در حال حاضر از توابع شهرستان میانه به شمار می رود چشم به گیتی نهاده ام. طبیعت روستای کلیان که اغلب رشته کوههای سبلان از آن مشهود بود،مرا غرق شکوه و عظمت خلقت می کرد و همواره خالق یکتا را به خاطر این نعمت باشکوه شاکر بودم. تا کلاس چهارم ابتدایی در روستای کلیان تحصیل کردم. البته پدرم را در سال دوم ابتدایی از دست دادم و در دامان مادر زحمت کشم

تربیت یافتم. البته سال پنجم ابتدایی تا پایان مقطع راهنمایی را در روستای قوشه بلاغ(قوشابولاق) از روستاهای همجوار و با مردمانی مثال زدنی و خونگرم طی کردم.

مقطع دبیرستان را به تهران آمدم و در منزل تنها پشتیبانانم در آن سال ها که خواهرم و شوهر خواهرم بودند به ادامه تحصیل پرداختم. سپس تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی رشته ی مهندسی کشاورزی ادامه و به اتمام رسانیدم. ضمن اشتغال در یکی از موسسات تخصصی ژنتیک و اصلاح نژادی وزارت جهاد کشاورزی در کنار کارهای تخصصی به کارهای ادبی،فرهنگی و اجتماعی ام ادامه دادم. همچنین سال های مدیدی در مراکز علمی- کاربردی جهاد کشاورزی در سطح کشور به تدریس پاره وقت پرداختم. خوشبختانه دوستان زیادی طی این سال ها در حوزه فرهنگ و ادبیات و همچنین در حوزه ی تخصصی کشاورزی پیدا کرده ام و به بودنشان از صمیم قلب افتخار می نمایم،با خوشحالی شان خوشحال می شوم و از اندوهشان نگران و غمگین می شوم.

در فضای مجازی نیز در حوزه ی ادبیات نقش مختصری ایفاء کرده ام، در حوزه ی ادبیات با سرودن شعر،داستان وادبیات تنقیدی ورود پیدا نموده و به مرور زمان به حجم آن افزوده ام.

ابتدا چندین سال از تخلص های مختلفی از جمله (یاشیل) استفاده نموده و بعدها به خاطر ارادت قلبی ام به سیدعماد الدین نسیمی شاعر پر فروغ قرن هشتم-(ه،ش) (عمادیاشیل) را به عنوان تخلص نهایی انتخاب نموده ام.

شخصا نقد را همواره مایه ی ترقی تلقی می کنم،از نقد آثارم خیلی خرسند می شوم و تا جایی که امکان داشته باشد در جهت رفع نقیصه های آن می کوشم. پس مرا از نقدهای دلسوزانه ی تان بی نصیب نسازید.

از درگاه خداوند متعال برای تک،تک شما خوبان موفقیت های روز افزون آرزو می نمایم...،دست حق تعالی بهمراه تان باشد انشاالله.

کاش هیچ وقت غرور انسان ها نمی شکست...!

به قلم برادرت:"عسگر علیائی کلیان(عماد ياشيل)"

1400/2/2-(ه،ش)

این دلنوشته برای داداشی گلم "یاور(صادق) علیائی کلیان"، همچنین برای تمامی کودکان معصوم وعزیزانی که در عنفوان جوانی دست از دنیای فانی شستند،تقدیم می گردد،روح پر فتوح شان شاد باشد ان شاالله...

هنوز هم عطرت را از شناسنامه ات حس می کنم،هنوز هم شناسنامه ات برایم مثل خودت عزیز هست......

عطری که آن را با هیچ عطری عوض نمی کنم،احساسی که آن را با هیچ احساسی عوض نمی کنم...

خنده های کودکانه ات هیچ وقت از خاطرم فراموش نمی شود،داداشی گلم،گریه های توام با خنده و بغض کردن هایت هیچ وقت از یادم نمی رود،یاد آن روزگاران بخیر،تو کوچکترین فرزند خانواده ی ما بودی و در نگاه من با معرفت ترین آنها...

تو برای زندگی کردن خلق شده بودی،اما تقدیر الهی این بود خیلی زودتر از آن چه که فکر می کردیم،چشم از جهان مادی ببندی! همچون هزاران فرشته و کودکان معصومی که بنا به تقدیر در اثر حوادث طبیعی و مصنوعی و یا بیماری همچون شما با رفتن هایشان آتشی در دل ها می اندازند و غوغایی بپا می کنند...!!

هر دفعه در "امامزاده عبداله محمدشهر" مزار کودکی را زیارت می کنم،همان لحظه تو یادم می افتی...

روزی پسر دایی ام نقاشی یکی از اقوام نزدیک مان را در نزد خود نگه داشته بود و هر روز آن نقاشی را نگاه می کرد،از دیدنش لذت می برد،غافل از اینکه بداند حس آن فامیلی که نقاشی اش را پیش خودش نگه داشته بود،چه باشد...

من هم چنین حسی دارم،حتی گاهی با شناسنامه ها،یادداشت های قدیمی،نقاشی ها اخت می گیرم،چرا ‌که در نگاه من آن شناسنامه ارزش هزاران بار ورق زدن را دارد. آن شناسنامه حس عجیبی در وجود ما ایجاد می نماید،آن شناسنامه برای ما یک دنیا خاطره هست،کما اینکه آن شناسنامه متعلق به نزدیکترین عزیزان مان باشد،که تا دیروز آن ها در کنارمان بودند،با آنها خاطرات فراموش نشدنی زیادی را سپری کرده ایم.

همیشه در بغلم می نشستی و مادرم جایی رفتنی،یا کار کردنی تو را به من و یا خواهرم می سپرد،خیلی پاک بودی همچون تک،تک کودکان دنیا،همچون انسان های بی گناهی که سرنوشت تقدير آن ها را در کودکی و یا عنفوان جوانی از ما گرفت...

مرحوم پدرم در شناسنامه اسم شما را "یاور" انتخاب کرده بودند،ولی "صادق" صدایت می کردیم.

تو فارغ از دنیای پر زرق و برق امروزی در روستا متولد شدی،مثل تک،تک اعضای خانواده،یادم هست در بیرون از خانه با دیدن مناظر زیبای طبیعت با خودت حرف می زدی،تو در داخل خانه هم اغلب می خندیدی.

ولی یک شب تا صبح گریه کردی، هنوز خاطرم هست...

صادق جان تو می خواستی فرزند صادقی برای پدر و مادرت باشی، یاور باشی برای تک،تک اعضای خانواده و فامیل هایت،حیف آرزوهای کودکانه ات "تو زرد از آب درآمد!!

تو حتی از دیدن بزغاله های دوست داشتنی،بره های بسیار زیبا بیشتر از ما خوشحال می شدی،تو با دیدن گربه های ملوس انگار دنیا را بهت بخشیده اند ذوق زده می شدی!!

داداشی نازنینم تو سگ ها را هم خیلی دوست داشتی،با شنیدن صداهایشان به وجد می آمدی...

تو صدای پرندگان را هم خیلی دوست داشتی،با شنیدن صدایشان به آسمان ها،از همانجاییکه آمده بودی خیره می شدی!!

داداشی گلم،کاش غرور آدمها نمی شکست،کاش آرزوهایمان همیشه بر وفق مرادمان پیش می رفت،کاش ثانیه ها به عقب بر می گشت،کاش یک،بار دیگر تکرار می شد،برایم رویاهای کودکانه ات،زمانی که در کنارمان بودی،احساس آرامش می کردی.کاش یک بار دیگر تکرار می شد! کاش زندگی روزمره ما را اینقدر درگیر خودش نمی کرد،می توانستم هر روز به روستا سر بکشم و دور مزار کوچکت حلقه بزنم،از گل ها و میوه ها و خوردنی های مورد علاقه ات روی مزار شریف ات بچینم،تا هر چه دوست داری نوش جان کنی...!

............

زیرنویس:

1)- زنده یاد "ياورعلیائی کلیان" در مورخه ی 1354/8/28-(ه،ش) در روستای کلیان(کلگان) بخش کاغذکنان شهرستان خلخال که الان تحت پوشش شهرستان میانه می باشد بدنیا آمد. تاریخ وفات شان در شناسنامه سال 1358 قید شده است،وی فرزند "نورعلی علیائی کلیان" و "طاهره نوبخت قورجق" می باشدکاش هیچ وت غرور انسان ها نمی شکست...!