محمد حسین حسین پور
 
                                                                 ۲/۷/۱۳۹۰ هجری - شمسی 
 
                                                                   
           تاریکی در سالن حاکم است. سکوت تنها صدایی است که با گوش هایم می شنوم. تک تک صندلی های خالی به صحنه زل زده اند؛ آخرین «یایلیق» را از روی سن بر می دارم و از پله ها پایین می آیم. تا به در خروجی برسم،چراغ ها، صندلی ها، سقف و شوفاژهای سالن را تماشا می کنم. در را می بندم و از پله ها پایین می روم. همه رفته اند.

      نور پروژکتوری کوچک به«یایلیق» ها تابیده می شود. از روی سن و مهمانانی که روی صندلی ها نشسته اند، خبر ندارم. صدای دست ها و فریادها نشان می دهد که آن طرف سن چه شور و حالی است و در این سمت، شاید فضایی سرد و خاموش حاکم است، ولی به همان اندازه هیجان داریم. فرقی نمی کند که کدام طرف باشی، مهم این است که اینک اینجایی.

      کنار پرده می روم، آن را کنار می زنم. نام ها خوانده می شوند، افراد منتخب روی سن می آیند، جایزه ی خود را گرفته و پایین می روند. رو به رو را نگاه نمی کنم، فقط به سن زل زده ام و افرادی که روی آن حضور دارند. لوح، تندیس و کتاب...نفرات برتر و ... .

     جای بلنگوها را عوض می کنم. تماشاگران و مهمانان صدای سنتور و ضرب را شنیده اند و تا توانسته اند نوازندگان را تشویق کرده اند. چه صدایی، چه آهنگی، فقط کافی است گوش فرا دهی به صدایی که حتی پس از پایان اجرای موسیقی، در ذهن تکرار می شود.

     مسئول جشنواره و مجری در پشت صحنه با هم صحبت می کنند و برنامه، سخنرانان و شاعران بعدی را با هم بررسی می کنند.  ورق ها، سن برنامه و نحوه ی اهدای جوایز روی میزی قرار دارد. آن ها را بار دیگر مرور
می کنیم. در پشت صحنه همه چیز آرام است و احساس می کنم در آن سو نیز همینگونه باشد. همه در آرامشی کامل به برنامه توجه می کنند.

      صدای شاعران را می شنوم، مجری نامی می خواند، شاعری پشت تریبون قرار گرفته، شعرش را می خواند. نام ها و صداهایشان به گوشم می رسند. چند مهمان مهم نیز خود را رسانده اند، چند نفر دیگر در راهند و اندکی بعد خواهند رسید. مسئول جشنواره، حین سخنرانی، از مجری می خواهد که برنامه را چگونه ترتیب دهد. در ذهنم تصویر سازی می کنم که اینک روی صحنه، روی صندلی ها، اتاق فرمان و... چه می گذرد. آیا همه ی آن ها که روی صندلی نشسته اند، همین حسی را دارند که در این سوی پرده ما داریم؟

      صندلی ها به طور کامل پر نشده، کسی می گوید:«سرود جمهوری اسلامی ایران را پخش کنید»، سرود پخش می شود و همه به احترام آن می ایستیم.

     قاری پشت تریبون قرار گرفته، قرآن می خواند. سکوت بار دیگر حکم فرما می شود و صدایی جز ندای قرآن مجید به گوش نمی رسد. پس از تلاوت آیات قرآن، مجری به پشت میزش رفته و صحبت می کند. برنامه شروع شده است.

مجری خود را به پشت صحنه می رساند. برنامه را با یکی از همکارانش مرور کرده، برای خود در کاغذهای جداگانه ای، ترتیب اسامی را یادداشت می کنند.

      

     «یایلیق»ها روی صحنه نصب می شوند. روی سیاهی،«یایلیق»های رنگارنگ جای می گیرند. سن شلوغ است و هر کس به کاری مشغول. چشم دوخته ام به صندلی هایی که تا چند ساعت دیگر پر خواهند شد و شور و شوق و هیجان فضای سالن را پر خواهد کرد.

     کودکی روی سن آمده، پایه میکروفن را برایش تنظیم می کنم، شعرش را می خواند. همه خوشحال،همه راضی، همه پر از هیجان...صدای تشویق ها رسیده است به آسمان.

     مادر روی سن می آید.

     خم می شود، می بوسد...چادر، «یایلیق»...دل مادر کجاست؟ شعری می خواند، اشک ها بر چشم ها چون رود جاری...مادر

    صدای مادر لرزان...«یایلیق»نشان فاطمه زهرا(س)...نشانه ی زینب(س)...

   اشک ها بر چشم ها...

    و دوباره از اول...

    دوربین ها، تصویربرداران و عکاسان جشنواره، ضبط می کنند آنچه می گذرد را. اما خبر از دل ها ندارند که تا ابد خاطره ی این صحنه های ضبط شده را، هرگز پاک نخواهند کرد.

    تنها جشنواره ای است که در پشت صحنه نشسته و آن سوی صحنه را مجسم می کنم. نه چیزی می بینم و نه با کسی طرف هستم. مخاطب من، تخته چوب ها، میز، ورق، قلم، لوح، تندیس و...؛ اما دلم در آن سو جا مانده و هیچ کدام از این ها جای آن را نخواهند گرفت.

    مادر هنوز روی صحنه است...

                                                 

منبع:وبلاگ "انتشارات یاییلیق" استان اردبیل    

                                                  http://e-yayliq.blogfa.com